تبليغاتX
㋡㋡ داستان کوتاه㋡㋡
پیرمرد کنار پیاده رو ایستاده بود و با صدای بلند می گفت:من به شما خانمها خوشبختی می فروشم

اگه دنبال خوشبختی هستید بیایید اینجا پیش من

مرد نزدیک رفت و پرسید:به آقایون هم می فروشی؟

پیرمرد سراپای او را برانداز کرد و گفت:نه

-برای چی؟

-رازم فاش میشه

-من دو برابر پولی رو که خانمها بهت میدن،بهت میدم

پیرمرد دستش را جلو برد.

مرد پرسید چقدر؟

پیرمرد فکری کرد و گفت:یه اسکناس سبز

مرد لبخند زنان گفت:اگه می دونستم خوشبختی اینقدر ارزونه زودتر به فکر خریدنش می افتادم.

سپس از جیبش اسکناسی در آورد و به او داد.

پیرمرد آن را در جیبش گذاشت.از کیسه ایی که جلوی پایش بود بسته ایی بیرون آورد وبه مرد داد.

مرد زیروبر آن را نگاه کرد و کنجکاوانه پرسید:یعنی خوشبختی تو اینه؟

پیرمرد سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.

مرد پرسید:حالا چی توش هست؟

پیرمرد لبخندی زد و گفت:اسکاچ 

+ نوشته شده در سوم اردیبهشت 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |