تبليغاتX
㋡㋡ داستان کوتاه㋡㋡
یکی بود یکی نبود در یک شهر کوچیک و قشنگ با آب هوایی پاک و تمیز خیابون های خلوت و مردم دوست داشتنی یک پیکان و سمند در همسایگی هم زندگی می کردند و رفاقت چند ساله ای داشتند همیشه تو خیابون کنار هم می نشستند و تا صبح گل می گفتند و گل می شنیدند. صبح ها هم با ناراحتی از هم جدا می شدند می رفتند تا شب که با خوشحالی دوباره کنار هم می رسیدند اما بین این دو دوست خوب سر یک موضوع با هم توافق نداشتند و اون این بود که کی سریعتر می ره! سمند همیشه بادی که حاصل از غرور جوانی بود به غبغب می انداخت و می گفت: معلومه دیگه چون من جدیدترم سریعترم دیگه! من حتی هنوز گارانتیم دو ماه مونده! اما پیکان اعتقاد داشت که دود از کنده بلند میشه و اصرار به انجام مسابقه داشت...

ولی سمند كه می خواست احترام دوست بزرگترش رو بجا آورده باشد به شوخی می گفت: آخه می ترسم تو به خط پایان نرسی و تو راه تموم کنی و من تنها بشم!
با این حال پیکان همچنان اصرار کرد و کرد تا سمند هم راضی شد. دو نفر یک مسیر طولانی رو برای مسابقه انتخاب کردند و قرار شد یک روز صبح روز مسابقه رو انجام بدهند و از ژیانی که در نزدیکی آنها خونه داشت خواستند داور باشد!
صبح روز مسابقه هر دو رقیب پشت خط شروع قرار گرفتند، با صدای بوق ژیان مسابقه شروع شد. در یک چشم به هم زدن سمند قصه ما شتاب زیادی گرفت و از نظر دور شد در حالی که پیکان هنوز به سرعت 40 کیلومتر هم نرسیده بود پیکان که سرعت خیره کننده سمند رو دید حسابی ناامید شد و كرختي شدیدي در چرخ هاش احساس کرد ولی کم کم به خودش اومد و گفت حداقلش باید مسابقه رو تموم کنم تا دیگه این جوجه ماشیني بهم نگه که می ترسم تو راه تموم کنی! پس لخ لخ کنان به حرکتش ادامه داد!
از اون طرف سمند ما همچنان می تازید و می تازید. بعد از مدتی که بيشتر مسیر رو طی کرده بود یک پمپ بنزین و کارواش دید. با خوش مغرورانه گفت من که کلی از پیکان جلو هستم و اون قراضه حالا حالاها به من نمی رسد بهتره برم اینجا و یک بنزینی تو رگ بزنم!
بعد از مدتی كه سمند تازه داشت تو آفتاب خشک می شد، از دور دید پیکان آروم آروم داره میاد. پس دوباره گاز گرفت و از پیکان کلی فاصله گرفت ولی یک کم که گذشت یک دفعه موتورش یک صدای انفجار کرد و خاموش شد و دیگه روشن نشد. سریع زنگ زد امداد خودرو تا ببرنش نمایندگی ولی اونجا هم کسی نفهمید چه مرگش شده، آخرم بهش گفتند برو فلان نمایندگی اونجا می تونن درمونت کنن! و رفت اونجا و اونجا هم کسی نفهمید و آدرس یک نمایندگی دیگه رو بهش دادند و همین طور از این نمایندگی به اون نمایندگی پاس داده شد و تا اونجا که ما می دونیم بهش آدرس یک نمایندگی دیگه رو دادن تا بلکه اونجا مریضی شو درمون کنن!
اما بشنوید از آقا پیکان، این رقیب کار دیده وسط های مسیر همین طور که داشت یواش یواش می رفت یه مسافر در کنار جاده دید که گفت مستقیم! پیکان ما با خودش من که دارم این مسیر رومی دم این بدبخت رو هم سوار کنم ثواب داره او مسافر رو سوار کرد چند متر اونطرف نزدیک مسافر دیده هم براش دست بالا کرد و پیکان اون رو هم سوار کرد و این واقعه چند بار تکرار شد و پس از چند دقیقه پیکان کاملا پر شد و همین طور یواش یواش می رفت تا یکی یکی مسافرها پیاده شدند و هر کدوم کرایه شون رو حساب کردند تازه هر مسافری که پیاده می شد بلافاصله یک نفر دیگه جایگزینش می شد بعد از یکی دو ساعت پیکان دیده که کلی پول گیرش اومد.
با خودش گفت: چه مسیر پر مسافری حیفه که از دستش بدم! بنابراین بخاطر یک مشت پول مسابقه و دوستی با سمند رو بی خیال شد! و تا جایی که ما ازش خبر داریم همچنان در همان مسیر بصورت رفت و برگشت مشغول مسافرکشی است تازه با پول هایی که گیر آورده کف شو خوابونده و لاستیک دور سفید هم برا خودش خریده!

+ نوشته شده در بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |


جواد مجابي: طنز نوشتاري و تصويري ما فقير است.
يكي از كارشناسان امر تغديه در همين خصوص گفت:«هر چقدر پول بدي آش مي خوري!»، گروهي از آگاهان نيز اعلام داشتند آقاي مجابي فراموش كردند بگويند طنزنويس ما هم فقير است.
همچنين ايشان فرمودند: كار جدي در دنياي طنز نديده ام؛ فقط عده اي با استعداد فوق العاده توانسته اند مضامين طنزآميز اجتماعي را در رسانه ها مطرح كنند.
در همين ارتباط يكي از مطلعان كه نخواست نامش فاش شود، گفت: در عوض به اندازه كافي در دنياي جدي طنز ديده ايم !همين مطلعان فرمودند حتماً منظور آقاي مجابي از عده اي با استعداد فوق العاده گروه بر و بچ سوسه است، گفتني است، بر پايه آخرين اخبار صد در صد تاييد شده اين فرد مطلع كسي نيست جز «آقاجان» (همان مسؤول صفحه سوسه!)

بهاء الدين خرمشاهي: يادگيري طنز بدون استاد معنا ندارد!
با اجازه اين استاد بزرگوار يك علامت تعجب در انتهاي جمله شان قرار داديم، يحتمل منظور ايشان شركت در كلاسهاي فيل هوا كني است، هر چند آخرش نفهميديم طنزنوشتن چه ربطي به هوا كردن فيل دارد!
يك سؤال: استاد اولين طنزنويس چه كسي بوده است؟ ( و يا به عبارتي اولين نفري كه در عالم خلقت هستي طنزنويس شد، استادش كه بود؟!)

رضا رفيع: بعضي طنزپردازان درشت نويسي مي كنند!
آخه چرا اين قدر درشت نويسي مي كني؟ مگه نمي دوني اينجا وجبي حق التاليف نمي دن، بابا يه كم ريزتر اين همه كاغذ سفيد رو حروم كردي كه چي؟ مي دوني با اين همه كاغذ مي شد چند تا درخت ساخت؟!

جلال سميعي: رسانه هاي زيادي ترجيح مي دهند طنز را حذف كنند.
- ها؟ كي گفته؟ حذف طنز؟ اون هم در رسانه ها؟ دروغه! خوبه هر شب داره از تلويزيون سريال طنز منتشر ميشه و هر هفته يك صفحه سوسه حاوي يه عالمه مطلب طنز چاپ مي شه، حالا تو اين وسط شايد بعضي ستون ها مثل ستون صبحانه پشت ميز ناهار خوري هم خراب بشن كه البته زياد مهم نيست!
صداي يكي از خواننده ها: تو به سريالهاي آبدوغ خياري چارخونه و مظفر مي گي طنز؟! يا به اين مطالب خنك خودتون؟!
در ضمن يكي از آگاهان به دليل بالا بردن سطح معلومات عمومي نويسنده مطلب عنوان داشت راديو هم جزو رسانه محسوب مي شود.

رحيم رسولي: جايگاه طنز را بايد با رندانه عمل كردن تثبيت كرد
از آنجا كه اكثر نويسندگان صفحه سوسه داراي مدرك زير كارشناسي ارشد هستند، واحد ترجمه سوسه در حال تلاش براي برگرداندن صحبتهاي آقاي رسولي به زباني ساده تر و قابل فهم براي نويسندگان سوسه است!

محمدعلي علومي: جاي خالي نقد طنز بشدت احساس مي شود
در همين ارتباط برخي از آگاهان اعلام داشتند اصولاً جاي خيلي چيزهاي ديگر نيز احساس مي شود، از جمله جاي خالي بها دادن به طنزنويسان جوان( البته از نوع غيرتهراني اش!) و جاي خالي مو روي سر پدربزرگ بنده!

شهرام شكيبا: دست طنزپرداز بسته است.
اِ ولم كنين دستامو! بهت مي گم ول كن ... ول نمي كني؟ خودت خواستي ها؟! باشه ... نگي نگفتي ... حالا كه دستامو ول نمي كني با دماغم طنز مي نويسم!
برخي از متخصصان كه اكثر آنها دكتراي زز بودن را دارند، معتقدند اين گفته آقاي شكيبا توجيهي است براي نشستن ظرفها در خانه!
گفتگوي مرتبط:
- چرا ظرفا رو نشستي؟!
-- مگه نمي دوني دستهاي طنزنويس بسته است؟! با اين دستها چه جوري ظرف بشورم؟!
- با دستهاي بسته ظرف بشوري بهتره تا اينكه با كله باد كرده طنز بنويسي؟! نكنه بازم هوس ملاقه كردي؟!

منوچهر احترامي: طنز مكتوب در يك جنگ نابرابر با طنز تصويري است.
ما نيز با اين گفته استاد منوچهر احترامي شديداً هم عقيده هستيم، اگر شما هم مي خواهيد بدانيد اين جنگ چقدر نابرابر است همين را بدانيد كه حق التاليف صد مطلب طنز من مساوي است با حق التاليف نوشتن فيلمنامه يك قسمت 40 دقيقه اي براي يك سريال طنز ... آخ !از كله خودم داره دود بلند ميشه ... شما رو نمي دونم!

ابوالفضل زرويي نصرآباد: بايد جايي براي طنزنويسان جوان در نظر گرفت كه بتوانند با پيشكسوتان همصحبت شوند و تجربياتشان را به هم منتقل كنند؛
حالا گرفتن جا و مكان و تالار و هتل و ... پيشكش، شما به ميل هاي ما جواب بدهيد، ما كلاهمان را به هوا شوت مي كنيم!

رؤيا صدر طنزنويسان جوان را كساني كه به دنبال كار به صورت جدي هستند، دانست.
گشتيم نبود، نگرد نيست! پدر من ... ببخشيد مادر من ... اين چه حرفيه؟ كار جدي اون هم طنز؟! آخه با اين حق التاليفها كه بايد شبي يك كتاب شونصد صفحه اي طنز بنويسي تا بتوني به آن به عنوان يك كار جدي حساب كني! 

محمدرضا اصلاني: طنز سياسي زياد مي بينم؛ طنز فلسفي هرگز
احتمال اول: هنوز آقاي اصلاني روزنامه هاي مربوط به هفت هشت سال پيش را مطالعه مي كنند!
احتمال دوم: آقاي اصلاني به سايتهاي فيلتر شده خيلي سر مي زنند؛ البته منظورم سايتهاي خبري فيلتر شده است!
يك سوال: ها ائي طنز فلسفي كه وگفتي يعني چه؟!

طنز امروز بي روح و بي خاصيت شده است.
- ] ... [ي ]... [!!خودت بي روحي؟ !به نوشته هاي من ميگي بي خاصيت؟ !مگه نوشته هاي من برگ چغندره؟!  اي]...[
-- چيه دور برداشتي؟! اين حرفا رو آقاي عبدالجواد موسوي زدند!
- آخ !آخ !ببخشيد!
-- ببخشيد فايده اي نداره، خب راست مي گن ديگه، همين مطلبت رو نگاه كن نه روح داره، نه جسم داره، نه خاصيت، نه ارزش غذايي داره ... هيچي نداره!

نادر ختايي: جوانان عجولند و تنها ويژگي آثارشان به روز و مدرن بودن است و كار نسبتاً ضعيف تري را عرضه مي كنند.
با تشكر بسيار از اينكه اين همه به طنزنويسان جوان روحيه و اعتماد به نفس مي دهيد، بايد بگويم ما اصلاً هم عجول نيستيم!
... اِ چي تموم شد؟! پس كو اسم من؟! من كه كارم خيلي درسته، پس چرا ايسنا با من مصاحبه نكرد!

 

این طنز نوشته اقای ارژنگ حاتمی است

+ نوشته شده در بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |

  دست خدا

کودک زمزمه کرد: (خدایا با من حرف بزن).  و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک نشنید.
او فریاد کشید: (خدایا! با من حرف بزن).
صدای رعد و برق  آمد.
اما کودک گوش نکرد.
او به دور و برش نگاه کرد و گفت:
(خدایا! بگذار تو را ببینم).
ستاره ای درخشید. اما کودک ندید.
او فریاد کشید(خدایا! معجزه کن).
نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید.
او از سر ناامیدیگریه سر داد و گفت:
(خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی).
خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید.
اما کودک دنبال یک پروانه کرد.
او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد.

 

+ نوشته شده در هجدهم فروردین 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |

سلام دوستان واقاعا از نظراتون ممنونم خیلی متشکر که به و.بلاگم سر میزنید منم تلاش میکنم مطالب قشنگتری رو بریزم تو وبلاگ تا شما لذت ببرید

+ نوشته شده در هفدهم فروردین 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |

دوستان من عاشق فرزاد فرزین هستم واقعا اخر هنرمنده

+ نوشته شده در سیزدهم فروردین 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |

داستان خواستگاري از دخترها
 
داستان خواستگاري از دخترها

عروس عادي : با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال
قضيه رو ميکنه)

عروس لوس: بع..........له...

عروس زيادي مؤدب : با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون، زن
عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ،
قدسي خانوم جون ، ...(اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره
از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن...)

عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ...

عروس خجالتي: اوهوم (قابل توجه بعضيا)

عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين
بزغاله (اشاره به داماد) آره.... وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است))

عروس رشتي : اووو اگر اهالي محل موافقند بنده مخالفتي ندارم

عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود
کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ،
شيرعلي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش
، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري ميپذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو
پروانه بر سر آتش ...

عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ... (با عرض تشکر از داش
اسي

عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين
... اعوذ با... منم شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر
) نعم !!!
+ نوشته شده در سیزدهم فروردین 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |

خوب دوستان دیگه از دخترا بسه یه طنز پسرونه هم میزارم اموزش پسر بازی برین تو ادامه

نظر یادت نره اگه خودی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سیزدهم فروردین 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |

شعری در رابطه با دختر ها !
 
آخر يه روز تيک ميگيري لباسهاي شيک ميگيري

بابات را ميکني کچل تا بيني رو کني عمل

با همراهت زنگ ميزني عينک رنگ رنگ ميزني

اين دل و اون ميزني هي به موهات ژل ميزني

جنس لباسات تريکو موزيک فقط از انريکو

جوراب هاي فسقلکي روسريهاي الکي

با اشوه هاي شُتري ميشيني پشت موتوري

تو خيالت خيلي تکي فکر ميکني با نمکي

خوشي با اين تيپ خفن حالا قشنگي مثلا
+ نوشته شده در سیزدهم فروردین 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |

چطور دل یه دختر و به دست بیاریم
 
:

نکته اول این که قوی ترین تکنیک های من هم شما رو تبدیل به یک جادو گر نمی کنه که برید هر دختری رو دیدید دو کلام دره گوشش بگید و مخش رو بزنید. ولی کمکتون می کنه که هر روز در روابطتون موفق تر بشد. کمکتون می کنه بدونید چطوری با دختر هایی که پسربازه حرفه ای هستن برخورد بکنید . کمکتون می کنه کم کم یاد بگیرید که رفتار تون، گفتارتون، تن صداتون، حالت حهای چهرتون، حالت و ژست های بدنتون چه طور باشه که برای دختر ها دل پذیر باشه. شخصیتتون شخصیته یک آدم جداب بشه. کم کم. باید تجربه کنید . بهش فکر کنید و یاد بگرید و بشه جزیی از وجودتون. باید این تکنیک ها رو ماله خودتون بکنیدشون. غریبه نباشه براتون. حالا اگر همه ی این کارا رو کردید دیگه هر دختری رو که بخواید مخش رو می تونید بزنید؟! ''خیر''

پس همه این ها به چه دردی می خوره؟ به این درد که اگر دختری از شما خوشش اومد با رفتاره ناشیانه نپرونیدش و بتونید مخش رو بزنید. خبر خوب این که اگر به خودتون برسید و کارهایی که می گم رو بکنید و اون شخصیته جذابی رو که باید داشته باشید، تعداده دخترهایی که از شما خوششون خواهد اومد انقدر زیاد خواهد بودی که در تصمیم گیری که کدومو انتخاب کنید دچار مشکل خواهید شد. ولی حتما می تونید مخه رکسانا رو بزنید ؟ نه!

فهمیدید چی شد؟ امیدوارم دستتون اومده باشه.

دوم این که عزیزای من گیر به یه دختر خاص ندید. به چند دیلی: یک این که وقتی یه رابطه رو خراب کردید ، دیگه خرابش کردید. خیلی بعیده که بتونید درستش کنید. وقتی دختری از شما این تصور رو داشت که موجود ضعیفی هستید دیگه راهی براتون وجود نداره که 180 درجه رفتارتون رو عوض کنید و برید بگید نه من قوی هستم. دختر ها بسیار موجوداته با هوش و زیرکی هستن. تو دو دقیقه بلایی سرتون میارن که دوباره مثله قدیم رفتار کنید و می شوننتون سره حاتون. چون میشناسنتون و می دونن اینی که ادعا می کنید نیستید. هیچ و قت دسته کم نگیریدشون. اگر می بینید که به خواسته های شما تن میدن برای اینه که خودشون هم می خوان. یه جورایی حقیقت داستان اینه که اونا شما رو خر می کنن ولی کاری می کنن که فکر کنید شما خرشون کردید و التماس کنید برای چیزهایی که چه بسا خودشون بیشتر می خوان.

این تکنیک ها . مطالب رو وقتی می تونید ازش به بهترین نحو استفاده کنید که طرف جدید باشه و فرض رو بر این بگذاره که این رفتاری که می بینه خوده واقعی شماس. نه این که بدونه دارید از روی دستور عمل رفتار می کنید!
دوم این که دوروبرتون پر از دختره. خر نباشید. بی خود گیر ندید به یکی و فکر کنید کونه آسمون سوراخ شده و فقط همین افتاده پایین. نه این خبرها نیست. مطمعن باشید دوروبرتون پر از دختره. پر از موقیت های مختلف. صد مرتبه از اینی که فکر می کنید بهتر. این خبرها هم نیست که از این بهتر دیگه پیدا نمی شه. مطمعن باشد شما هم اونقدر ها که خودتون فکر می کنید بی عرضه نیستید و می تونید مخ دخترهای دیگه ای رو هم بزنید. نترسید . این ترس همون ترسه از ناشناخته هاس. دلتون می خواد به یه دختر گیر بدید چون براتون ایجاد اطمینان می کنه و می شناسیدش. راحت تر ه براتون . یا این که چون باهاتون دوست نمی شه، منیتتون باعث میشه بخواید به هر ترتیبی که شده باهاش دوست شید. اشتباه نکنید. من پدرتون نیستم که اگر این حرفو می زنم بگید این فقط از این دختره بدش میاد. یه روزی می رسه که خواهید فهمید که نباید گیره الکی به یه دختر بدید و وقتتون رو تلف کنید.

مولانا می گه: شش جهت است این وطن قبله در او یکی مجو ----------بی وطنیست قبله گه در عدم آشیانه کن

نمی دونم چرا، ولی دلم نمی خواد اشتباهاتی رو که من کردم شما تکرار کنید. نمی خوام به زمانی برسید که بگید ای دل غافل که من چه دورانه خوبی از زندگی مو الکی تلف فلان دختر کردم. هم شما لطمه خواهید خورد هم اون دختر. با دختر ها رو راست باشید . اگر واقعا نمی خواید باهاش ازدواج کنید به اسمه ازدواج نرید جلو. یا اگر اون ازدواج می خواد و شما نمی خواین باهاش صادق باشید و بهش بگید در شرایطی نیستید که به ازدواج فکر کنید. این جوری برای هر دو تون بهتره. یادتون باشه شما تویه یه دریا هستید، زیره یه تخته سنگ شنا نکید و همش بگید این جا غیر از یه ماهی خانومی دختره دیگه ای پیدا نمی شه. دور و ورتون مملو از دخترهایی هست که فقط بخوان با شما دوست باشن. اگر فکر می کنید این طور نیست بگردید ببینید کجای کارتون می لنگه. من هم دارم همه ی تلاشم رو می کنم که شما بتونید ببینید کجای کارتون من لنگه.

سر جاتون درجا نزنید. اگر رابطه ای رو خراب کردید، ولش کنید و برید سراغ رابطه ی بعدی. اگر واقعا چیزی ته اون رابطه مونده باشه، این رفتارتون ممکنه باعث شه که دختره هم در شما مردونگی و فدرت احساس کنه و خودش بر گرده ، اگر هم نه این جوری برای هر دو تون بهتره.

یه سوال: شما تا کی مطالبه این سایت رو خواهید خوند؟ تا وقتی که من چیزی برای یاد دادنه به شما داشته باشم، نه؟! روابطه آدما هم همین طوره، وقتی قصد ازدواج در میون نباشه دو نفر تا وقتی با هم می مونن که چیزی برای دادن به هم داشته باشن. وقتی این جذبه و کشش و از بین می ره و رابطه عادی میشه اس که مشکل ها شروع میشه، بهانه گیری ها شروع میشه. و رابطه ها قشنگی خودشو از دست میده، اونایی که ازدواج کردن مجبورن دنباله راهی باشن که اون قشنگی رو به رابطه برگردونه، اون تبادله قشنگه انرژی یا هر چیزه دیگه که می خواید اسمش رو بگذارید برگرده، این جاست که بچه پاش میاد وسط. شما که محدود به یک رابطه ی خاص نیستید وقتی می بینید هیچ کدومتون از رابطه اون چیزی رو که باید نمی گیرید به بهانه های احمقانه نگه ندارید رابطتون رو. بگذارید هر دو تون دوباره برق عشق بتونید تو چشم های کای دیگه ببینید.

خیلی از مطالبی که امروز نوشتم و می دونم که یه خورده از این شاخه به اون شاخه هم شد. مربوط به دختربازی و حیطه معمول بحث های من نمی شه. من همیشه سعی کردم مطالبم صرفا مربوط به دختر بازی به عنوان یک نوع سرگرمی برای دختر ها و پسرها باشه. اون چیزی که اسمشو میشه گذاشت دختر بلند کردن و حال کردن و.. ای میل هاتون باعث شد که مجبور شم یک کم هم راجع به روابط بنویسم. به هر حال امید وارم بتونه براتون مفید باشه
+ نوشته شده در سیزدهم فروردین 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |

چطور با یه دختر شروع به صحبت کنید
 
برای این که شروع به صحبت با کسی کنید سه راه وجود داره:

1. در مورد یه چیزی سوال بپرسید. مثلا: توی یک نمایشگاه هستید - چه فکر می کنید راجع به این اثر؟

2. راجع به یه چیزی نظرتون رو بیان کنید. مثلا: توی صفه سینما هستید - عجب صفه طولانی ای، هیچ فکر نمی کردم ''فلان فیلم'' انقدر طرفدار داشته باشه.

3. یک حقیقی رو بیان کنید. مثلا: اتوبوس دیر کرده یا چه قدر امروز سرده.

موضوع هر یک از این سه مورد بسته به شرایطی که درش هستید فرق می کنه. ولی تا اونجا می تونید موضوعاتی رو انتخاب کنید که در طرف مقابل ایجاد علاقه کنه.

تدکر: درسته که شما باحال ترین و با نمک ترین و خوشتیپ ترین آدم هستید و خلاصه خیلی کارتون درسته. ولی لطفا سعی کنید سوژه ی صحبت راجع به خودتون نباشه. باور کنید آدم های غریبه اونقدر که شما به خودتئن علاقه مندید به شما علاقه مند نیستند. ولی نکته ی جالب اینجاست که اونها هم به همین اندازه به خودشون علاقه مندند. نتیجه گیریه علمی این که اگر سوژه ی صحبت به نحوی به اونها ارتباط پیدا کنه شانس موفقیت بیشتری دارید.

همونطور که در بالا می بینید بدترین نوع شروع بیان کردن یک حقیقته مثله این که هوا چه سرد شده امروز. دوتای دیگه هر دو خوبن. اگر از سوال کردن استفاده می کنید سعی کنید هی پشته سره هم سوای هایی که جواب کوتاه می خوان نپرسید که تبدیل به بازپرس می شید. سوال های چرا و بپرسید که پاسخ های بلند نیاز دارن.

حقیقته نه چندان شیرین: از کله آدم هایی که سعی می کنید سره حرفو باهاشون باز کنید 20 درصد محلتون نخواهند داد. این طبیعیه. ناراحت نشید و خودتو نبازید. مخصوصا اگر انقدر بد شانس بودید که از صد تا آدمی می خواید برین سراغشون بیست های اولشون از این گروه یبس ها باشن. به 80 نفره بعدی فکر کنید. شجاع باشین. می خواستین با طرف حرف بزنید تحویلتون نگرفته. آسمون که به زمین نیومده
+ نوشته شده در سیزدهم فروردین 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |

دوستان هر کی جواب این معما رو پیدا کرد جایزه داره جایزشم دعوتنامه پرشین گیگ و پارسا اسپیس با کلوب دات کامه جوابتونو تو نظرات به صورت خصوصی بنویسین

به نظرم رسيد تو اين تالار جاي يه تالار معما خاليه . اينجارو استارت ميزنيم تا هر كي هر معمايي كه به نظرش جالبه اينجا بذاره و با كمك هم حلش كنيم . يه خورده بيشتر از ذهنمون كار بكشيم .
معماي اول رو خودم ميگم :

سه نفر با هم قراره كوه ميذارن و برا اينكه حوصلشون سر نره مي خوان يه راديو بگيرن . نفري ده تومن ميذارن و يه راديو مي خرن 30 تومن . بعد از اينكه اينا برميگردن صاحب مغازه مياد و به شاگردش ميگه قيمت اين راديو 25 تومن بوده و بايد 5 تومن رو به اون سه نفر برگردوني. شاگرد مغازه تو راه فكر ميكنه كه دو تومن از 5 تومن رو به عنوان حق الزحمه برا خودش برداره و سه تومن به اون سه نفر ميده . حالا حساب مي كنيم :
هر نفر ده تومن گذاشته بود برا خريد و بعد از اينكه شاگرد مغازه نفري 1 تومن بهشون برگردوند سهم هر كس ميشه 9 تومن و قيمت راديو ميشه 27 تومن .
شاگرد مغازه هم دو تومن پيش خودش داره . مجموعا ميشه 29 تومن .
حالا ميخوام بگين اين 1 تومن گمشده پيش كيه ؟

+ نوشته شده در دهم فروردین 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |

یک طالع بینی عجیب ولی واقعی برو ادامه مطلب خیلی با حاله یه کم زیاده ولی ذخیره کنین بخونین
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دهم فروردین 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |

بهانه‌هاي پسرانه


ده تا از بهترين بهانه‌های دوست پسرها برای خلاص شدن از دست دوست دخترها و معنی واقعی اونها!

1- تو برای من مثل خواهر می‌مونی! (يعنی:خيلی زشتی!)

2- فاصله سني‌مون کمی زياده. (يعنی:خيلی زشتی!)

3- من به تو علاقه به «اونصورت» ندارم. (يعنی:خيلی زشتی!)

4- من الان توی موقعيت بدی از زندگيم هستم. (يعنی:خيلی زشتی!)

5- دوست دختر دارم. (يعنی:خيلی زشتی!)

6- من با خانمهای همکارم بيرون نمی‌رم. (يعنی:خيلی زشتی!)

7- تقصير تو نيست، تقصير منه! (يعنی:خيلی زشتی!)

8- من الان توجهم به کارمه! (يعنی:خيلی زشتی!)

9- من تصميم گرفتم مجرد بمونم. (يعنی:خيلی زشتی!)

10- بهتره فقط با هم دوست معمولی باشيم (يعنی: بطور وحشتناکی زشتی!!!!)

+ نوشته شده در دهم فروردین 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |

+ نوشته شده در نهم فروردین 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |

اموزش خودکشی برای اونایی که از زندگی خسته شدن اگه دوست داری یاد بگیری برو ادامه مطلب بعدا که زن گرفتی به دردت می خوره
ادامه مطلب
+ نوشته شده در هشتم فروردین 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |

دختر تا مانتوي تنگ و آرايش نکنه عمرا بيرون بره ولي پسر با يه شلوار کردي و زيرپيراهني هم تا

دو تا چهارراه بالاتر ميره .

 

* دختر براحتي از چهارراه رد ميشه ولي کيه که به پسر راه بده .

 

* اگه يه دختر از کوچه رد شده باشه تا يک هفته با بوي کوچه ميشه حال کرد ولي اگه پسر رد شه

انگار ماشين جمع آوري زباله رد شده .

 

* اگه دختر موبايل داشته باشه الکي هم شده تو دستش ميگيره و کلاس ميذاره ولي پسر اصلا .

 

* اگه ?? تا دختر باشن که با هم رفيق باشن در مترو و واحد هر کسي خودشو حساب ميکنه ولي

يه پسر همه ي دوستاش رو به علاوه بقيه حساب ميکنه .

سال نو مبارک

+ نوشته شده در هفتم فروردین 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |

گر از پسرهاي پشت كنكور بپرسيد براي چه مي‌خواهند به دانشگاه بروند جواب حقيقي آنها اين خواهد بود: دختربازي .


اگر از دخترها بپرسيد: ميگويند براي انتخاب شوهر .


حالا تكليف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون را مي‌فرستند دانشگاه كه مثلا درس بخونه.

ميدونيد توي محيط دانشگاه چه خبره؟ نه؟ پس اينو بخونيد:

 

* سري به يكي ازخانه هاي دانشجويي پسرها ميزنيم. سه پسر در گوشه اي مشغول پاستور بازي هستند و حسابي جر ميزنند. آنقدر حواسشان پرت است كه يادشان رفته غذا بالاي اجاق داردمي‌سوزد.


* حال سري به خوابگاه دخترها ميزنيم. سه دختر ساعت 12 شب ملحفه‌ها را به هم گره زده‌اند و ازپنجره‌ي اطاق مشغول كشيدن پسري به اطاق خودشان كه طبقه دوم است هستند. ناگهان صداي آژير پليس كه از آن نزديكي مي‌گذرد مي‌آيد و دخترها از ترس ملحفه ها را ول مي‌كنند. پليس به طرف او مي‌آيد و چند روز بعد به پسرك مي‌گويد ما اصلا شما را نديده بوديم.


* سري به يكي از كافي شاپهاي اطراف دانشگاه ميزنيم. يك پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتي پسره با دادن قول ازدواج كردن دختره رو خر ميکنه و شروع ميکنن به حرفهاي عاشقونه بعد از مدتي هم از هم جدا مي‌شوند نه كك اين ميگزه نه اون.


* سر يكي از كلاسهاي درس هستيم 4 پسر پشت سر دختري نشسته‌اند و با تلاش زياد طوريكه نه دختره و استاد و نه بقيه دانشجويان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوي دختره مي نويسند (من خرهستم).


* ماه رمضونه دانشجويان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آنها مي‌سوزه و براي آنها سوپ مياره.

پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفي از ظروف خودشان خالي مي‌كنند و براي دخترهاي دانشجوي همسايه مي‌برند كه بله، اينو ما پختيم. دخترها فكر مي‌كنند كه اينها ديگه آدم شده‌اند و با تعارف سوپ را مي‌گيرند. غافل از اينكه پسرها...


حقيقت اصلي دانشگاه اينه !!!!!!

سال نو مبارک

+ نوشته شده در هفتم فروردین 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |

يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار
مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟
کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي! چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار
مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟
کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي !
بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره
خرسه که اينو ميبينه به سرش ميزنه که اونم يه خورده تفريح کنه ...
مهموندارو صدا ميکنه ميگه يه قهوه براش بيارن قهوه رو که ميارن
يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟
خرسه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي
اينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما ميبرن که
بندازنش بيرون خرسه که اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميکنه
کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه
مجبوري پررو بازي دربياري!!!!!!!!
+ نوشته شده در هفتم فروردین 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ㋡㋡㋡㋡مهرزاد گورکانی㋡㋡㋡㋡ |